













|
رویــــــــــای نــگــــــــاه تـــــــو .........کــاش بدانــی بال پـــروانــه در شـــــــــمع نــگاه تـــو خاکستر شد..........
| ||
|
|
بوی مهربانی می آید ، کجا ایستاده ای ؟ در مسیر باد ؟ ![]()
[ سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 21:33 ] [ شاپرک - هومن ]
خودت را برای دیگران آرام ورق بزن چون اگر تمام بشی می روند سراغ دیگری
[ جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 9:7 ] [ شاپرک - هومن ]
![]() ایــن روز هــا شبیــه جـــودی ابـــوت شـده امــ... بــرای بـابـا لنـگ درازی مـی نـویسـم کــه ایـن روز هــا دیگـر خــودمـ هــم نمیشنــاسمـش [ پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391 ] [ 23:47 ] [ شاپرک - هومن ]
![]() فلسفه خَــم شد ! منطق ، جــنون گــرفـت ! فِقـه ، کــافــر شـد ! وقــتی که ... خدایـــم شــدند ، چــشمــانَــت !! دلـــم تکــبـیر گــفت... نمـــاز خــوانــدم بـه قـبله ی نگاهَـــت !!! [ پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391 ] [ 23:46 ] [ شاپرک - هومن ]
ازمرگ نمیترسم ... از آن میترسم که پیدات نکنم اون دنیا. [ پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391 ] [ 23:45 ] [ شاپرک - هومن ]
![]() عشق، چیز عجیبی نیست، عزیز دلم...!! همین است که تو دلت بگیرد.... و من نفسم. [ پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391 ] [ 23:44 ] [ شاپرک - هومن ]
وقتی گلبرگ ها را پر پر می کردم... می آید؟ نمی آید؟ می آید؟ نمی آید؟ هنگامی که می آمد می گفتم ؛ تمام گل های باغچه آهسته می گفتند : آمین
[ پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391 ] [ 22:30 ] [ شاپرک - هومن ]
تمام زیبایی دنیا را با یک نگاهت عوض نمی کنم می خواهم جز به نگاه پر مهرت امواج سرکش احساسم را به صخره ی پیشانی ام بکوبم چرا که دیربست نگاهم سنگی شده است اما تو نگاهم را درباب نگاهی سرشار از عشق و محبت می خواهم دستانت را بوسه باران کنم و فریاد بزنم که تمام زیبایی های دنیا را با یک نگاهت عوض نمی کنم پس یک بار دیگر صدایم کن که دلتنگ شنیدن صدایت هستم عزیزم....
[ پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391 ] [ 22:12 ] [ شاپرک - هومن ]
هــی شــانـس مگـــر قــــرار نبــود درِ خـــانــه همــه را یــک بــار بِـــزنــی پـــس خـــانه مــن چـــه شــد؟؟؟ ![]()
[ پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391 ] [ 22:6 ] [ شاپرک - هومن ]
عاشق شو و شعرهای ناتمامِ مرا تمام کن!
[ پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391 ] [ 22:5 ] [ شاپرک - هومن ]
![]() تو كه در باور مهتابی عشق رنگ دريا داری فكر امروزت باش به كجا می نگری زندگي ثانيهای است وسعت ثانيه را میفهمی؟
[ پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391 ] [ 22:5 ] [ شاپرک - هومن ]
یادت هست روزی به تو گفتم می خواهم امانتی را به دست تو بسپارم یادت هست ؟ ؟ ؟ ................ سالها گذشت و تو همچنان دل مرا چونان امانتی مقدس در پناه دستانت گرفته ای امانتی دیروز ملک امروز توست که قاب مهربانیت بر پرنیان سپید صداقت برای تو می تپد دوستت دارم
[ پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391 ] [ 21:40 ] [ شاپرک - هومن ]
آغوشتو بغیر من بروی هیشکی وانکن [ پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391 ] [ 21:38 ] [ شاپرک - هومن ]
نه تو می مانی و نه اندوه
و نه هیچیک از مردم این آبادی به حباب نگران لب یک رود قسم و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت غصه هم می گذرد آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند لحظه ها عریانند به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز
[ پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391 ] [ 21:28 ] [ شاپرک - هومن ]
به او بگویید دوستش دارم به او که به او که قلبش به وسعت دریاییست که قایق کوچک دل من در آن غرق شده به او که مرا از این زمین خاکی به سرزمین نور برد و چشمهایم را به دنیایی پر از زیبایی باز کرد
[ پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391 ] [ 21:25 ] [ شاپرک - هومن ]
وقتی که عاشقانه به چشمانم خیره می شوی چشمانم دیگر سهمی از این دنیا را نمی خواهد و تنها سهم من می شود همان چشمهای تو که آرامش را به نگاه خسته ام باز می گرداند قلبم از شوق نگاهت به یکباره می لرزد و نفسهای تو راه نفسهایم را می بندد وقتی که عاشقانه نگاهم می کنی چشمهایت را می بینم که لبریز از شعرهای عاشقانست اینجاست که دلم سهم بیشتری از آنها را می طلبد
[ پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391 ] [ 21:18 ] [ شاپرک - هومن ]
خداوندا نمي دانم در اين دنياي وانفسا كدامين تكيه گاه را تكيه گاه خويش سازم نمي دانم خداوندا...نمي دانم دراين وادي كه عالم سر خوش است و جاي خوش دارد كدامين حالت و حال و دل عالم نصيب خويشتن سازم نمي دانم خداوندا به جان لاله هاي پاك و والايت نمي دانم و مي گريم خداوندا دگر گيجم خداوندا خداوندا تو راهم ده پناهم ده اميدم ده خداوندا كه ديگر نا اميدم من و مي دانم كه نوميدي ز درگاهت گناهي بس ستم بار است
[ پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391 ] [ 9:7 ] [ شاپرک - هومن ]
گفت که تو با بال وپری من پر وبالت ندهم درهوس بال پرش ،بی پر وپرکنده شدم دگر زمانی برای از دست دادن ندارم من دراین گوشه تنهاییم میان زمین واسمان در تغیرم من اینجا ایستاده ام وچون صخره ای ایمانم را به عشق حفظ کرده ام من درکنار روح صبور شب وانتظار خود را شناخته ام. عشق در من یک احساس واقعی ویک جوشش حقیقی است احتیاج به هیچ چیز نیست نه ارایش ونه لاک ناخن نه لباس نه کفش های زیبا من اینجا خودم هستم یک زنم ، با تمام ظرافت های زنانه ام ودستانم که می نویسد از فکرم نمیایند فقط از قلبم سرازیر می شوند ومن واقعی را نشان میدهند. جوششی از یک قلب ظریف پر مهر وزنانه که همه چیز را در خود دارد ..مهر مادری ..شوق زنانگی ..معصومیت دوشیزگی همه را باهم در خویش می بینم. مجنونی هستم که حس لیلی را نگاه داشتن در من نیست. وزیبایی زن بودن ورحم بودن را مانند زمین در خویش دارم. از لحظه های باخود بودنم لذت می برم از حضورم از ایمانم به عشق واز اینکه امروز را برای امروز زندگی می کنم. که نه گذشته ای دارم ونه اینده ای می خندم از کودکانه بودنم. حتی اگر بودنم تا غروب امروز بیشتر طول نکشد کمال را در همین لحظه حس می کنم. هر چیزی در زندگی بهایی دارد ومن در بلندای این سن بهای ان را پرداخته ام بهای عاشقی را وگذشتن از خود عشق بهای عاشقی است چیزهای واقعی ماندگارند وعشق حقیقی ماندگاراست . عشق واقعی زنجیر نمی کند ازاد می کند . من چیزهای واقعی وماندگاری در این سن در خویش دارم وان مهرم است که حد وپایانی ندارد ......
[ سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391 ] [ 23:25 ] [ شاپرک - هومن ]
بعضـــی حــرفـــــارو نمیشـــــه گفتــــــــ
[ شنبه نهم اردیبهشت 1391 ] [ 19:2 ] [ شاپرک - هومن ]
زندگـــــــی می کنم
[ شنبه نهم اردیبهشت 1391 ] [ 18:51 ] [ شاپرک - هومن ]
خــــوب مَن... ![]()
[ جمعه هشتم اردیبهشت 1391 ] [ 16:48 ] [ شاپرک - هومن ]
میـخواهَم ثابت ڪُــنَم دوست داشتَنَم را ...
هَمیـن حالآ... این هَم یک سَنَد مَنقوله دار!!! دِلَــم رآ میـگویَم.... زَدَم به نامَت. ![]() [ جمعه هشتم اردیبهشت 1391 ] [ 16:43 ] [ شاپرک - هومن ]
![]() این روزها نیاز بیشتری دارم به دوست داشتن... به دیده شدن... به تو... آغوشی می خواهم برای اشکهایم و... دستهایی که موهایم را نوازش کند... [ جمعه هشتم اردیبهشت 1391 ] [ 16:38 ] [ شاپرک - هومن ]
مِهــربــآنیـــت آنقدر زیــبــآست [ جمعه هشتم اردیبهشت 1391 ] [ 16:32 ] [ شاپرک - هومن ]
قلبـــ کــال مـن [ جمعه هشتم اردیبهشت 1391 ] [ 16:28 ] [ شاپرک - هومن ]
چــــه تقدیــــــــر بدیست
[ جمعه هشتم اردیبهشت 1391 ] [ 15:22 ] [ شاپرک - هومن ]
حوا منم که مـی فروشم بهشت را ... به سیاهــی چشمانت ...! ![]() [ جمعه هشتم اردیبهشت 1391 ] [ 15:20 ] [ شاپرک - هومن ]
خنده ام میگیـرد وقتی پـــس از مدت هآ بی خبری بی آنکه سرآغی از این دل آوآره بگیری
دلتَنگی ات ارزانی خودت
[ جمعه هشتم اردیبهشت 1391 ] [ 15:18 ] [ شاپرک - هومن ]
ساعتها زیر دوش به کاشی های حمام خیره می شوی غذایت را سرد می خوری ناهار ها نصفه شب ، صبحانه را شام! لباسهایت دیگر به تو نمی آیند ، همه را قیچی می زنی! ساعتها به یک آهنگ تکراری گوش می کنی و هیچ وقت آهنگ را حفظ نمی شوی! شبها علامت سوالهای فکرت را می شمری تا خوابت ببرد! تنهائی از تو آدمی میسازد که دیگر شبیه آدم نیست ![]() [ جمعه هشتم اردیبهشت 1391 ] [ 15:5 ] [ شاپرک - هومن ]
مـــــــــــــــــن چتــر نــدارم دوست هم ندارم چتر داشته باشـم آسمان که بارانی تر از هوای دلم نمی شود بگذار بشوید ایـن دلتنگی هـای کهنه را.... [ جمعه هشتم اردیبهشت 1391 ] [ 14:53 ] [ شاپرک - هومن ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] | ||